آدم و شيطان

نوبت به خورشيد و ماه که مي رسد، فرمان بر اين است که هر کدام تا زمان معيني در گردش باشند؛ عمري زوال ناپذير و پايان يافتني؛ همچون ديگر مخلوقات. وقتي فرشتگان خلق مي شوند، به آنها امر مي شود تا او را ستايش کنند و نامش را مقدّس بدارند...
سه‌شنبه، 22 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
آدم و شيطان

آدم و شيطان
آدم و شيطان


 





 
از درگاه من بيرون شو
اين آواز آشنا چه مي گويد؟!
زمين! باش؛ خلق شو.
و زمين خلق مي شود.
سپس کوه ها را بر سر و روي زمين استوار مي سازد.
نوبت به خورشيد و ماه که مي رسد، فرمان بر اين است که هر کدام تا زمان معيني در گردش باشند؛ عمري زوال ناپذير و پايان يافتني؛ همچون ديگر مخلوقات.
وقتي فرشتگان خلق مي شوند، به آنها امر مي شود تا او را ستايش کنند و نامش را مقدّس بدارند...
اينها، فرمان خداست. آن آواز آشنا، از سوي اوست و اين شگفتي ها و عجبها، تمامي از ميل او سرچشمه مي گيرد؛ اما آيا همه چيز پايان يافته است؟ نه!
آنچه از غوغاي آفرينش زمين و آسمان و خورشيد و ماه و... شگفت تر باشد، هنوز نيامده است!
آنکه فرشتگان پاک و مقدّس، در برابرش سر تعظيم فرود مي آورند، در راه است!
سرپنجه لطف و مهرباني و قدرت پروردگار، در کار ساختن است! کيست اين؟!
انتظار بر تمامي ملکوت، سايه گسترده است.
در برابر او که مي خواهد بيايد، تمامي رنگهاي شگفت و شگرف آفرينش، خود را باخته اند.
قبل از آمدنش، فرشتگان مژده را شنيده اند:
- به زودي مخلوق ديگري مي آفرينم که در روي زمين کوشش مي کند و در گوشه و کنار آن راه مي رود. او از روييدني هاي روي زمين مي خورد و منافع و معادن زمين را از زير آن بيرون مي کشد و...
فرشتگان با شنيدن اين پيام، در کار خويش فرو مي روند و با خود مي انديشند: «آيا در پرستش پروردگار کوتاهي کرده ايم؟!»
و با اندوه مي گويند:
- خدايا! ما در هميشه لحظات زندگي خود، تو را ستايش و تقديس کرده ايم پس چرا مي خواهي مخلوق ديگري بيافريني؟!
يادِ نسل پيشين انسان که بر زمين فساد و تباهي برانگيخته بود، بر خاطر حساس فرشتگان نقش بسته است؛ پس مي پرسند:
- اي خدا! آيا مي خواهي آنها در منافع زمين با يکديگر به اختلاف برخيزند و فايده هاي زمين را به سوي خويش جذب کرده و آنگاه به فساد بر آن بپردازند و خون هاي فراوان ريزند و...؟!
پاسخ خداوند قاطع مي باشد:
- من چيزي مي دانم که شما نمي دانيد...
آنگاه از عجز فهم فرشتگان خبر داده و در پايان مي گويد:
- هنگامي که نماينده خودم را آفريدم و از روح خود در او دميدم، لازم است که برايش سجده کنيد....
از چيست اين آدم؟
گلِ سياه؛ ماده‌اي بي ارزش!
اما روح خدا که در او دميده مي شود، کامل شده و بهترين و زيباترين مخلوقي مي شود که خداي آفريده است.
فرمان خداوند، چون باران رحمت بر سر و روي فرشتگان باريدن مي گيرد.
- بر آدم سجده کنيد!
فرشتگان، فرمان مي پذيرند. در مقابل اين از راه رسيده نوظهور، پيشاني بر خاک مي گذارند و سجده اش مي کنند.
صحنه عجيبي است در ملکوت عالم! فرشتگان را مي بيني؛ اين موجودات پاک را که جز عبادت و بندگي، حاصل ديگري در کارنامه شان نيست، مي نگري. آنها به تعظيم آدم پرداختند؛ اما... اما... عجيب است. عجيب! يکي از فرشتگان بر جاي مانده و از اطاعت پروردگار، باز ايستاده است!
کيست او؟!
اين که از فرمان خداي سرپيچيده است، چه نام دارد؟!
فرشته اي که «اَلحَرث» يا «حارث» نام دارد!
او، سالهاي بسياري را به عبادت خداوند گذرانيده است. هفت هزار سال، در بهشت بوده و خداي را پرستيده است. لحظه اي را به غفلت نپرداخته و از فرمان حق سر بر نتافته است؛ اما اينک گمان مي برد که نژادش برتر از آدم است. براي همين هم صدا به اعتراض مي گشايد:
- من برتر از آدم هستم؛ مرا از آتش آفريدي و آدم را از گِل!
چنين نافرماني، هرچند که به ظاهر کوچک مي باشد، قابل بخشش نيست؛ پس لقبي شايسته خويش را دريافت مي کند:
- ابليس!
به چه معنايي است اين نام؟
به معناي نافرمان و محروم از رحمت خدا.
فرمان آفريدگار به ابليس، ابلاغ مي گردد:
- از بهشت بيرون رو! تو رانده شده از درگاه ما مي باشي و تا روز قيامت بر تو لعنت خواهد بود.
ابليس که تا روز قيامت زنده خواهد ماند، تصميم مي گيرد که در کمينگاه مخفي و ناپيداي خويش بنشيند و از هر سو بر فرزندان آدم بتازد و گمراهشان سازد، و اين آرزوي خود را به پروردگار عرضه مي دارد.
خداوند که اراده دارد تا بندگان خالص خويش را در بوته هاي سخت و طاقت فرساي آزمايش بيازمايد، آرزوي او را برآورده مي سازد:
- در راهي که انتخاب کرده اي، گام بگذار و با آهنگ خويش، هر که را که بتواني به خود جلب کن.
با سوارکاران و پيادگان خودت، به آنان حمله بر، و در اموال و اولاد شريک آنها بشو!
به فرزندان آدم وعده هاي دروغ بده!
آرزوهاي طولاني را در مغز آنان به وجود آور!...
اما آگاه باش که من، ميان تو و مردمي که ايماني استوار دارند، راهي باز نخواهم گذارد و تو نمي تواني بر آنان مسلّط گردي؛ زيرا قلبهاي آنان از تو گريزان است و گوش به تو نخواهند سپارد...
به بهشت وارد شويد
فرمان خداوند بر آدم و همسرش- حوا- نازل مي گردد:
- اي آدم! بر تو نعمت خويش را عرضه داشته و به بهترين شکل و حالت، تو را آفريدم و از روح خود، در تو دميدم و فرشتگان را به سجده تو فرا خواندم، و قسمتي از علم را به تو آموختم... اکنون، اين بهشت را براي تو خانه اي ابدي و هميشگي قرار دادم.
در اين بهشت، تو و همسرت آسوده باشيد و از نعمتهاي بي پايان آن بهره گيريد؛ اما بدانيد که نبايد نافرماني مرا بکنيد.
اي آدم! اين ابليس، دشمن تو و همسرت مي باشد؛ پس مراقب او باشيد که به وسوسه اش گرفتار نگرديد.
به اين بهشت بنگريد که تا بي نهايت زيبا و گوناگون است!
بر درختها و گياهانش نظاره کنيد که چشم را خيره مي سازند!
در اين بهشت، همه زيبايي ها، کام ها و شادي ها را مي توان يافت!
بر لب نهرهاي سرشار از شير و عسل پاکيزه اش، مي شود براي هميشه آرميد!
زمزمه مهربان جويبارها و جوشش چشمه هايش را که آب حيات در خود دارند، مي توانيد تا ابد احساس کنيد!
عطر دلنواز گلها و نغمه شورانگيز مرغان بهشتي و سايش بال فرشتگان در آسمان را، خواهيد فهميد؛ اما... اما... نگاه کنيد و بنگريد و چشم بگشاييد و به اين درخت نزديک نشويد!
اين درخت که ميوه تلخ نافرماني را بر شاخه شاخه اش مي بينيد، فراموش کنيد و هرگز از ميوه اش نچينيد که در آن حال، از ستمگران خواهيد بود...
زماني مي گذرد. نمي توان دانست که اين زمان، روزي است، يا يکسال و يا...
آنچه از مکر و فريب ابليس بر صفحه ذهن آدم و حوا نقش بر بسته است، با شستشوي گذشت زمان، اندک اندک محو شده و فراموش مي گردد. ابليس، مدت زمان بسياري است که در انديشه مي باشد؛ انديشه واژگون ساختن کاخ سعادتي که آدم و حوا براي خويش ساخته اند.
پس با حيله و فريب و به شکلي مخفيانه به بهشت راه مي يابد.
طرح دوستي ريختن با اين دو نفر که دچار فراموشي گشته اند، آسان ترين راه براي جلب اعتماد آنها مي باشد، و وقتي چنين مي شود، به آنها مي گويد:
- راز مهمي را مي خواهم برايتان فاش کنم.
آدم، شگفت زده مي پرسد:
- کدام راز؟!
ابليس نگاه بر نقطه اي خاص دارد؛ او بر همان درخت ممنوعه مي نگرد و مي گويد:
- اين درخت! آيا مي دانيد چرا خداوند شما را از آن محروم ساخته است؟
- اگر تو مي داني، برايمان بازگو.
ابليس، نهايت سعي خويش را به کار مي برد که لحن صدايش در دل آن دو اثر مطلوب را باقي بگذارد:
- شما اگر از ميوه اين درخت استفاده کنيد، فرشته خواهيد شد، و يا در بهشت جاويدان باقي خواهيد ماند. اينها چيزهايي است که خداوند ميل ندارد انجام گيرد...
آدم و حوا، براي لحظه اي به خود مي آيند. روشنايي نوري که از تابش فرمان خداوند بر انديشه آنها باقي مانده است، شعله اي مي شود و مي رود تا خرمن فريب و دروغ ابليس را بر خاکستر بنشاند.
پس، ابليس روي مي گردانند تا بگريزند؛ اما با سوگند دشمن خويش مواجه مي گردند:
- سوگند ياد مي کنم که نمي خواهم به شما صدمه اي وارد شود. ببينيد که عطر ميوه اين درخت چقدر جالب است! طعم آن را نظيري نيست! همانطور که رنگش بي همتا و شگفت انگيز مي باشد...
از بهشت بيرون رويد
همين جاست!
آدم و حوّا احساس مي کنند که درخت وسوسه انگيز، بسيار بسيار نزديک به آنهاست؛ درست در همان جايي که ايستاده اند!
پس معلوم مي شود که گام هايي را در حال حيرت و دودلي پيموده اند. وسوسه شيطان، فريب اين ابليس مطرود از درگاه خداوند، همچون شعبده بازي چيره دست، درخت را نزديک نشان مي دهد!
اگر به بالاي سر خويش نگاه کنيم، درخت را مي بينيم!
سنگيني شاخه هاي فروهشته اي را بر دوش خودمان، احساس مي کنيم!
اگر دست را دراز کنيم... آه که ميوه اش اين چنين آسان در دسترس ما مي باشد.
- بايد از ميوه اش چيد!
- من چيدم!
- من هم ميوه اي را چيدم!
- ابليس کو؟!
- کجاست او؟!
- چه صداي رعب آوري!
- صداي عجيبي است!
- انگار کسي مي خندد. چه خنده نازيبايي است!
- ميوه هاي بر دست مانده را چه کنيم؟
- بخوريم آن را. و سرانجام خوردند.
ناگهان، ندايي به گوش آنها مي رسد:
- مگر شما را از اين درخت منع نکردم؟ مگر به شما نگفتم که شيطان دشمن آشکار شما مي باشد؟
آدم و همسرش که به خود آمدند و پرده هاي دام و فريب شيطان را از انديشه خود دريده اند، با پشيماني مي گويند:
- بارخدايا! ما بر خودمان ظلم و ستم کرده ايم. اگر تو ما را عفو نکني و بر ما رحم ننمايي، از زيانکاران خواهيم بود.
سپس با چهره اي آرام و قلبي شکسته، در انتظار محبتي از پروردگار باقي مي مانند. تمام نياز و التماس را که در وجودشان موج مي زند، به سوي آفريدگار متوجه مي سازند، تا از جانب او چه فرماني برسد.
همه منتظرند؛ حتي فرشتگان نيز هراسان و مضطرب گشته اند تا نتيجه نافرماني آدم و همسرش را ببينند.
و خداوند فرمان خويش را اعلام مي دارد:
- از بهشت بيرون برويد و در زمين زندگي کنيد. همانا که بعضي از شما با بعضي ديگر دشمن خواهيد بود... زمين از چنين روزي پذيراي انسان مي شود.(1)

پي‌نوشت‌ها:
 

1. بهترين قصه ها، ج4، ص 11.
 

منبع؛
قنبری، حیدر؛ (1389) داستان های شگفت انگیزی از شیطان، قم، انتشارات تهذیب، چاپ ششم.




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط